زیبایی و هنر از نظرگاه افلاطون

platoدکتر سعید بینای‌مطلق

افلاطون، فراتر از فواید و شگفتی‌های عشق و زیبایی‌های آن، به حقیقت عشق نظر می‌کند. در نظر افلاطون، عشق شیفته زیبایی است و در این میان، فلسفیدن و عشق ورزیدن هر دو یکی است. هدف فیلسوف و عاشق، جستجوی نفس زیبایی است. به عبارت دیگر، زیبایی از آنِ چیزی است که فلسفه در پی آن است. فلسفه و عشق، تلاش برای نیل به زیبایی یا خوبی است. لذا دانش یگانه‌ای وجود دارد که زیبایی، موضوع آن است و زیبایی و خوبی برین، جزئی از حقیقت یگانه هستند. از اینجاست که در طول تاریخ غرب تا قبل از دوره مدرن، زیبایی‌شناسی کلاسیک نه جزئی از فلسفه که با آن یکی است. در زیبایی‌شناسی کلاسیک، زیبایی فقط خاص هنر نیست، بلکه در همه جا و فراگیر است.

“بسم الله الرحمن الرحیم”

زیبایی معانی وسیعی دارد. مفهوم زیبایی به معنای امروزی کلمه از نتایج عصر روشنگری است و این عصر از قرن ۱۸ میلادی شروع می‌شود. هنرهای زیبا، موضوع دانشی به نام زیبایی‌شناسی است.
زیبایی‌شناسی در معنای مدرن هرچند که با مفهوم زیبایی در هنر سروکار دارد و حوزه آن محدود به هنر می‌شود، ولی موضوع آن با وجود بیگانه است. در واقع پیدایش هنرهای زیبا و استِتیک (Aesthetics) مدرن حاصل جدایی زیبایی و وجود از یکدیگرند؛ یعنی زمانی که زیبایی مبانی انتولوژیک (Ontologic) و هستی‌شناسانه خود را از دست می‌دهد، در هنر مأوا می‌یابد و جایگاه آن محدود می‌شود، در حالی که بیش از هنر در همه جا بوده. از ویژگی‌های زیبایی‌شناسی کلاسیک آن است که زیبایی و هنر همه جا بوده است.
آنچه را که زیبایی‌شناسی کلاسیک نامیدند، چه در معنای عام آن و چه در زمان حال و گذشته، بنیانگذار آن به لحاظی افلاطون بوده است. البته زیبایی‌شناسی محدود به افلاطون و یونان نمی‌شود، بلکه خاص دنیای قدیم بود.
زیبایی‌شناسی کلاسیک دارای مبانی انتولوژیک می‌باشد و ریشه در مفهوم “وجود” دارد. در این صورت وقتی که از زیبایی‌شناسی افلاطون سخن می‌گوییم، اگر از “وجود” یاد نکنیم، سخنان ناتمام خواهد ماند و یا برعکس، اگر از وجود صحبت می‌کنیم از زیبایی یاد نکنیم، حق مطلب را به جا نیاورده‌ایم.
حال رابطه و پیوند زیبایی و وجود در نظر افلاطون چگونه مطرح می‌شود؟
در میان نوشته‌های افلاطون سه اثر عمدتاً اختصاص به بررسی مفهوم زیبایی دارند، اولین آنها “هیپیاس بزرگ” است که موضوع آن جستجوی حقیقت و ذات زیبایی است. دومین رساله “میهمانی” است که موضوع آن عشق و زیبایی است که زیبایی در رابطه با عشق مطرح می-شود. سومین “فِدر” یا “فایدروس” موضوع یا حداقل قسمت عمده موضوع آن حقیقت و زیبایی است. در اینجا زیبایی در رابطه با مفهوم حقیقت بیان می‌شود؛ یعنی هر بار زیبایی به گونه‌ای با مفهوم وجود به معنای عام کلمه ارتباط دارد؛ و صحبت از ریشه و مبانی اصل زیبایی است. یعنی زیبایی چیست؟
“هیپیاس بزرگ” یعنی همان جستجوی حقیقت و ذات زندگی، که در جستجوی خود زیبایی فی‌نفسه است. هیپیاس در این رساله مخاطب سقراط است و در پاسخ به پرسش سقراط که زیبایی چیست؟، هیپیاس به چیزهای زیبا اشاره می‌کند (تفاوت از همینجا است) و در پاسخ سه مثال می‌آورد؛ اول دختر جوان و زیبا، دوم چیزهای زیبا و سودمند، سوم خوشی و لذت.
از این رو سقراط وقتی تعابیر هیپیاس را می‌شنود، می‌گوید آیا فکر نمی‌کنی که زیبایی حقیقی Ousia باشد که به همه چیز تعلق دارد، ولی هیچیک از آنها نیست؟ به سخن دیگر، حقیقت زیبایی چیزی جز تک تک زیبایی‌هاست و گذشته از این با آنچه سودمند می‌باشد و یا موجب لذت و خوشی می‌گردد، یکسان نمی‌باشد؟
البته این به معنی نفی لذت نیست، خاصه اینکه یکی از رسالات افلاطون (فیلپوس) در مورد لذت است. دیگر اینکه افلاطون بین دو لذت قائل به تفاوت می‌شود: لذتی که همراه با درد است (برای لذت بردن باید درد کشید) و دیگری لذت محض است که شروع و پایان آن درد به همراه ندارد، مثلاً بوی خوش و صدای زیبا.
پس می‌توان گفت که زیبایی غیر از چیزهای زیبا و سودمند است. فرق زیبایی و سودمندی اساسی است، در حالی که بعدها زیبایی و سودمندی را یکی می‌دانند؛ یعنی اگر شیئی کارایی داشته باشد، می‌تواند زیبا باشد.
در دو رساله دیگر “میهمانی و فِدر” افلاطون بیشتر درباره مفهوم کندوکاو می‌کند. در رساله میهمانی از سرآغاز مکالمه زیبایی حضور دارد. وجه تسمیه میهمانی نیز به این علت است که گفتگو در منزل آگاتون از تراژدی‌نویسان آن دوره برگزار شده، و او جایزه‌ای برای اولین اثر تراژیک خود برده بود و بخاطر همین امر میهمانی داده بود.
آپلو داستان را روایت کرده، می‌گوید: «در راه رفتن به میهمانیِ آگاتون، سقراط را دیدم که برخلاف همیشه تمیز و مرتب است و کفش به پا دارد.» آپلو با تعجب می‌پرسد: «به کجا چنین زیبا می‌روی؟» سقراط می‌گوید: «برای شام به خانه آگاتون دعوت دارم، از این رو خود را آراستم، زیرا زیبا باید نزد زیبا رفت.»
البته این جمله سقراط تفاسیر زیادی دارد. در میهمانی، میهمانان تصمیم می‌گیرند که راجع به عشق صحبت کنند و به همین ترتیب هر کدام از آنها، یعنی فِدر، پوزایناس، ارکسی ماک و بعد فردی به نام آرسیتوفان که نویسنده نمایشنامه‌های کمیک و آگاتون که نماینده تراژدی است، درباره عشق صحبت می‌کنند، تا اینکه نوبت به سقراط می‌رسد. او شیوه حاضران را در ستایش عشق عامیانه تلقی می‌کند و نه فلسفی، چرا که آنها از فواید و شگفتی‌های عشق سخن می‌گویند و زیبایی آن را برمی‌شمارند، لیکن به حقیقت عشق نمی‌پردازند. سپس او درباره عشق سخن می‌گوید، اما برخلاف دیگران خودش راجع به عشق سخن نمی‌گوید، بلکه از زن پیشگویی به نام “دیئوتیم” یاد می‌کند و از زبان او می‌گوید.
این نکته که افلاطون بجای سقراط یک زن را انتخاب می‌کند، بیجا نیست. سقراط اینچنین سخن خود را آغاز می‌کند: «گوش کنید، گفتاری را که روزی زنی به نام دیئوتیم اهل اکاتینا، درباره عشق با من گفت. او بود که امور عاشقی را به من آموخت. دیئوتیم عشق را اینطور توصیف می‌کند: برای او عشق نه بشر است و نه خدا، بلکه “واسطه‌ای بین انسان‌ها و خدایان است”». به اصطلاح یونانیان “دایمون” است که احتمالاً با “دیو” در فارسی و “دِوا” در هندی هم‌ریشه است و معنی مثبت دارد، البته از زمان زرتشت به بعد در ایران معنای صنفی یافته است.
«آنچه فرشته‌وش (دایموینیون) میان خدا و شر واسطه است، کارش رسانیدن به خدایان است، آنچه از انسان‌ها است و به انسان‌ها آنچه از خدا می‌آید».
حال عشق از کجا زاییده شد و سرچشمه آن کجاست؟ عشق فرزند “پنیا” تهیدست و “پروس” پسر “مِتیس” خدای جویندگی و تلاش است. “فسیس” به یونانی یعنی “ترفند و نیرنگ” همیشه معنی منفی ندارد.
روزی که آفرودیت خدای زیبایی آفریده شد، خدایان جشن گرفتند و پروس که خدای جویندگی و تلاش بود، در میان خدایان بود و از شراب (نکتار) سرمست بود و به باغ زئوس، خدای خدایان خزید و در آنجا به خواب رفت، پنیا به فکر افتاد که از پروس دارای فرزند شود و در کنار وی آرامید و به عشق آبستن شد. جالب است که این پیوند در باغ زئوس و در حالی که پروس خواب بود، صورت گرفت ـ این قصه تا حدودی یادآور حضرت نوح و دختران اوست ـ و چون نطفه عشق روز جشن زایش آفرودیت بسته شد، از این رو عشق شیفته زیبایی است. در اینجا اولین رابطه عشق و زیبایی آشکار می‌شود، چرا که هر دو همزمان با هم آفریده می‌شوند.
بنابراین، عشق از سویی فقیر است، چون مادرش تهیدست بود، ولی از سوی دیگر چون پدرش پروس بود، همیشه در کمین زیبایی و خوبی است که البته فقر در اینجا به معنی نوعی آمادگی پذیرندگی است، چون نیمه خدا است، می‌خواهد که بپذیرد، پس عشق میان حال است، نه هرگز در فراوانی است و نه هرگز مفلس، نه چون خدایان دانای دانا است و نه به تمامی نادان. از این رو پیوسته به فلسفه می‌پردازد. خدایان همه‌دان و کاملاً بی‌نیاز از فلسفه-اند. فلسفه امری الهی نیست، بشری است. خدایان خودشان خرد هستند. فیلوسوفیست یعنی دوستدار خرد بشر. آنان هم که در نادانی بسر می‌برند، به فلسفه گرایش ندارند. پس به نوعی خدایان و آنها که در جهل مرکبند، هیچکدام به فلسفه نیازی ندارند. تنها کسانی به فلسفه روی می‌آورند که همچون عشق در حالتی میانه بسر می‌برند، زیرا خرد یعنی “سوفیا” از جمله زیباترین چیزها است. عشق نیز عشق به زیبایی است، پس ضرورتاً عشق فیلسوف است.
در این جمله به نوعی ارتباط و پیوند عشق و زیبایی و از طرفی زیبایی و فلسفه را می‌بینیم. افلاطون صراحتاً می‌گوید که خود عشق فیلسوف است نه فلسفه، چون فیلسوف در جستجو است و عشق هم در جستجو است. پس پیوند میان عشق و زیبایی با یکدیگر از سویی و با فلسفه از سوی دیگر، به خوبی از این فلسفه به دست می‌آید.
بنابراین، به روایت دیئوتیم راه عاشقی پیمودن و فلسفیدن هر دو یک چیزند. فلسفیدن و عشق ورزیدن هر دو یکی است و هدف فیلسوف یا عاشق جستجوی زیبایی است. اینجاست که مفهوم وجود که موضوع فلسفه است، با زیبایی یکی می‌شوند. البته بعدها افلوطین بین زیبایی و خیر برتر و یا وجود مطلق قائل به نوعی تفاوت می‌شود.
به سخن دیگر، زیبایی از آن چیزی است که فلسفه در پی آن است. آنچه که دوست‌داشتنی است، آن چیزی است که حقیقتاً زیبا، ظریف، کامل و خوش‌ترین است. بنابراین موضوع فلسفه نه تنها زیباترین و ظریف‌ترین است، بلکه سعادتمندترین و خوش‌ترین است و به مفهوم لذت برمی‌گردد که از غایت فلسفه جدا نیست.
از سوی دیگر، زیبایی و خوبی پیوند دارند. زیبایی علاوه بر پیوند با عشق و فلسفه، با خوبی هم پیوند دارد. مفهوم خوبی در نزد افلاطون بسیار اساسی است. خیر برین همان موجود مطلق است. “پس زیبایی با خوبی پیوند دارد”، زیرا انسان‌ها خوبی را دوست دارند و می-خواهند که خوبی همیشه از آنِ ایشان باشد. پس خلاصه عشق یعنی “تملک همیشگی خیر و خوبی” یعنی آنچه که فلسفه در پی آن است. در نتیجه، زیبایی با خوبی که همان وجود مطلق یا «یک یک» (احد) باشد، یکی است.
حال که دانستیم فلسفه یا عشق همان تلاش برای تملک زیبایی یا خوبی است، باید بدانیم این تملک شدنی است و کسی که زیبایی و خوبی را در تملک خود آورد، به معنای افلاطونی کلمه، فیلسوف شد.
برای این کار بایستی در زیبایی به “زایش” پرداخت؛ یعنی زایش در زیبایی همان راه رسیدن به خیر و زیبایی مطلق است. دیئوتیم از دو گونه زایش یاد می‌کند: نخست زایش در عرصه محسوس و دیگر اگر بتوان آن را “زایش” نامید، نظاره خود زیبایی است. در اینجا می‌بینیم که خود محسوس یکی از مراحل فلسفیدن و یا یکی از مراحل عشق طلبیدن می‌شود.
زایش در نوع اول به دو گونه است؛ یکی در جسم و دیگری در نفس است. بارآوری به لحاظ جسم به تداوم و جاودانگی نظر دارد، از این رو آمیزش زن و مرد در واقع زایش است و این زایش چیزی الهی است. باروری و زاد و ولد نزد این زنده میرا، یعنی انسان (کیومرث) جنبه جاودانی دارد و کسانی که به لحاظ نفس بارورند، حاصل باروری آنها فرزانگی (فرونِسیس) خرد عملی و فضایل دیگر است و از جمله ایشان شاعران و صاحبان حِرف هستند، ولی زیبا و عظیم‌تر از تمامشان زایشی است که به اداره امور شهر مربوط می-شود و آن چیزی است که خرد عملی و عدالت نام دارد. شاعران هم جزء انسان‌های بارورند و برخلاف انتقادی که به افلاطون وارد می‌کنند، در دیدگاه او شاعران و حتی صاحبان حِرف، دارای جایگاه هستند.
پس زایش در زمینه محسوس به دو گونه است، به لحاظ جسم و به لحاظ نفس. چنین زایشی زیبا است. صورت محسوس زایش در زیبایی نه تنها وسعت و دامنه امر محسوس بلکه اهمیت و زیبایی آن را نزد افلاطون نشان می‌دهد، لیکن زایش و جستجوی زیبایی در اینجا پایان نمی‌یابد ـ در فلسفه و متافیزیک امکان ندارد امر محسوس کنار گذاشته شود، در سلسله مراتب محسوس جایگاه خاص خود را دارد ـ بلکه آنچه تاکنون گفته شد، حکم مقدمه و سرآغاز آن جستجو یعنی جستجوی نفس زیبایی است.
از این رو دیئوتیم به سقراط می‌گوید: «سقراط! گمان می‌کنم درک آن مقدار از اسرار عشق تاکنون بر تو فاش ساختم، دشوار نباشد، ولی نمی‌دانم آیا خواهی توانست بالاترین و مقدس-ترین سری را که همه آن سخنان مقدمه‌ای برای آن بود، دریابی؟»
واژه‌ای را که آقای لطفی به مقدس‌ترین ترجمه کرده‌اند، در یونانی “راپوک‌تیفا” است. واژه “تِلیا” در یونانی به معنای نهایت و غایت و سرانجام است و واژه بالاترین معنای قابل قبولی برای آن است، اما واژه “راپوک‌تیفا” یک واژه فنی است.
در گذشته، وقتی می‌خواستند کسی را با اسرار آشنا کنند، آن امر دارای سلسله مراتبی بوده و در مرحله آخر برده به گونه‌ای می‌افتاد و بعد آن رهرو، حقیقت را می‌دید، افتادن پرده و نظاره را “راپوک‌تیفا” می‌گفتند. وقتی دیئوتیم به سقراط می‌گوید تو هنوز به مرحله نهایی نرسیده‌ای؛ یعنی هنوز خود زیبایی را ندیده‌ای.
بنابراین، واژه مقدس اینجا معنی را نمی‌رساند و گویا نیست. حال برای رسیدن به نهایی‌ترین مرحله و دیدن زیبایی باید از جوانب زیبایی محسوس آغاز کرد و سعی نمود که زیبایی مطلق را فقط در یک چیز ندید، بلکه در چیزهای مختلف دید. در این صورت یک پله به زیبایی مطلق نزدیک شده‌ایم، چرا که زیبایی را در یک شیء محدود و محصور نکرده‌ایم، بلکه آن را بر حوزه‌های مختلف دیده‌ایم.
«در این هنگام راهنما شاگرد را به زیبایی دانش‌ها راهنمایی می‌کند تا بدین وسیله به سوی عمر بیکران زیبایی روی آورد و به نظاره آن بپردازد؛ تا اینکه سرانجام به یاری نیروی رشدی که مشاهده و تجربه زیبایی محسوس یافته، درمی‌یابد که دانش یگانه‌ای وجود دارد که زیبایی موضوع آن است». در اینجا باز زیبایی محسوس در ابتدا قرار گرفته و کنار زده نشده است. دیدگاه افلاطون زاهدانه نیست و اگر در این مورد سختگیری می‌کند، برای این است که نفس زیبایی برای او مطرح است. «کسی که راه عشق همه آن مراحل را طی کرد و زیبایی‌های فراوان را بدان ترتیب که برشمردیم، مشاهده نمود، در پایان راه یکباره با زیبایی حیرت-انگیزی روبرو می‌گردد و آن زیبایی خاص همان چیزی است که همه آن کوشش‌ها برای رسیدن به آن صورت گرفته است.» در اینجا افلاطون کلمه “یکباره” را به کار می‌برد. انسان پله پله و به تدریج پیش می‌رود، ولیکن زیبایی خود را “یکباره” نشان می‌دهد. واژه “یکباره” تنها در این متن نیست که افلاطون به کار می‌برد، لااقل در دو متن دیگر نیز هست که یکی در نامه هفتم است که در مورد حقیقت است و در آن راه حقیقت یکباره خود را نشان می‌دهد و یکباره در واقع به نوعی گذشت از سوژه است. دیگری دره پارمنیدس که می‌گوید وقتی که از گذر زمان و لحظه سخن می‌گوید، فاصله گذر از حال به آینده یکباره صورت می‌گیرد.
«سرانجام راه همان نظاره خود زیبایی که پاک و بدون آمیختگی است، می‌باشد.» در اینجا افلاطون بار دیگر بر اهمیت زیبایی تأکید می‌کند، زیرا زیبایی محسوس در حقیقت زیبایی مشارکت دارد و نشانه و اثر آن در هستی و در میان آدمیان می‌باشد. دیگر زیبایی‌شناسی کلاسیک نه جزئی از فلسفه که با آن یکی است. زیبایی، خوبی برین و نیز “یک یک” سه مفهوم هستند که در اندیشه افلاطون حقیقت یگانه می‌باشند.
حال به رابطه زیبایی و حقیقت می‌پردازیم. در رساله فِدر مسئله زیبایی در رابطه با جنون عشق مطرح می‌شود.
سقراط به تعریف جنون عاشقی می‌پردازد. حال باید دید که جنون عاشقی چیست و چه پیوندی با حقیقت و زیبایی دارد؟
در رساله فِدر افسانه‌ای است که به افسانه “ارابه بالدار” معروف است که همان تجسم سه-گانه نفس است. این سه، ارابه‌ران و دو اسبش است. مطابق این افسانه نفس‌های آدمیان پیش از ورود به تن و افتادن روی زمین همگام و هم‌رکاب نفس‌های خدایان می‌باشند و همراه ایشان به ورای آسمان می‌روند و به حقیقت نزدیک می‌شوند. تلاش برای رسیدن به مرغزار حقیقت این است که بهترین پاره نفس از چمنزارهایی که در این مرغزار است، تغذیه می‌کند؛ لذا نفس در ارتباط بی‌واسطه با تجلی حقیقت است.
تا اینجا هرچند نفس کمابیش به آسانی تا مرغزار حقیقت بالا می‌رود، از فلسفه سخن به میان می‌آید و نه از عشق. پس تا زمانی که به زمین بیاید، از فلسفه و عشق حرفی در میان نیست، زیرا این دو به زمین تعلق دارند.
با عشق به زمین می‌آییم. در واقع، زیبایی در روی زمین اثر و نشانه مرغزار حقیقت است. از این رو، افلاطون می‌گوید: «هنگامی که با دیدار زیبایی این جهانی، نفس به یاد زیبایی قبلی می‌افتد، دوباره بال و پر می‌گیرد و بی‌صبرانه در صدد پرواز برمی‌آید؛ ولی از انجام آن ناتوان است. از این رو نظرش به سوی بالا و بی‌اعتنا به امور این جهان است؛ بدین روی می‌گویند به جنون دچار شده است.
در اینجا نکته‌ای مطرح است و آن اینکه با دیدن زیبایی این جهان انسان به یاد زیبایی حقیقی در مرغزار حقیقت می‌افتد. پس مثل بقیه نیست و سرش به سوی بالاست؛ یعنی به فکر آن حقیقت است.
عمده کتاب فِدر در این مورد است که چطور برخورد با زیبایی محسوس مقدمه حرکت می-شود و کسی که این را می‌بیند، سعی می‌کند مثل خودش را بیافریند، مثل شاگرد و استاد؛ و زیبایی محسوس سرآغاز فلسفیدن است. افسانه فِدر در مورد نفس نیز گویای پیوند میان حقیقت و زیبایی و نقش زیبایی محسوس در اندیشه فلسفی می‌باشد. شعر میرفندرسکی درست تمام فلسفه افلاطون را بیان کرده است.
چرخ با این اختران نغز خوش  زیباستی        صورتی در زیر دارد آنکه در بالا ستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت        بر رود بالا همی با اصل خود یکتاستی
پس به این ترتیب زیبایی محسوس و معقول نیز دارای بار و معنای انتولوژیک است و بدون وجود حقیقت بی‌معنا و تهی از محتوا می‌گردد. نکته دیگر اینکه زیبایی در نزد افلاطون تنها در هنر نمی‌باشد. این اشتباه ما است که زیبایی را فقط هنر می‌دانیم، بلکه در همه جا است و همه جا بودن زیبایی از جمله ویژگی‌های زیبایی‌شناسی کلاسیک است؛ پس زیبایی فقط در هنرهای زیبا نیست و در همه جا است.
“ماریلسوس ویچی‌نو” فیلسوف افلاطونی مشربِ دوره رنسانس و اهل ایتالیا در سال ۱۴۳۳-۱۴۹۹ که آثار افلاطون را به لاتینی ترجمه کرده بود و می‌خواست بین آیین کاتولیک و مشرب افلاطونی آشتی برقرار کند، جمله‌ای دارد که گویاترین سخن درباره زیبایی کلاسیک می‌باشد:
«زیبایی شکوه چهره خداست» یا «زیبایی شکوه و رحمت خدا است».
تهیه و تنظیم: لیلا رضایی
۱/۱۰/۸۵

این نوشته در درباره حکمت و فلسفه ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *